شهید موسی رامون
- نام پدر:
- محمد
- تاریخ تولد:
- ۱۳۳۳/۰۷/۰۱
- محل تولد:
- سرخس
- سن هنگام شهادت:
- ۰
- مذهب:
- شیعه
- تاریخ شهادت:
- ۱۳۵۹/۱۱/۱۰
- محل شهادت:
- آبادان
- یگان:
- لشکر ۷۷پیروز خراسان مشغول به خدمت گردید با
- محل تدفین:
- بهشت نبی سرخس
معرفی شهید
شهید موسی رامون فرزند محمد در تاریخ ۱۳۳۳/۰۷/۰۱ در سرخس به دنیا آمد؛ بعد از دوران تحصیل به شغل شریف کشاورزی پرداخت. قبل از انقلاب به خدمت سربازی رفت و در هنگام پیروزی انقلاب بنا به فرمان امام خمینی (ره) از پادگان فرار کرد؛ بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به استخدام ارتش جمهوری اسلامی درآمد و در لشکر ۷۷ پیروز خراسان مشغول به خدمت شد. با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهههای حق علیه باطل شد ودر تاریخ ۱۳۵۹/۱۱/۱۰ در جبهه دارخویین آبادان به شهادت رسید و اولین شهید سرافراز سرخس در جنگ تحمیلی نام گرفت؛ نشانی گلزار شهید بهشت نبی (ص) شهرستان سرخس است.
شهید رامون همشیه به پدر و مادرش توصیه میکرد اگر من شهید شدم برای من گریه نکنید، زیرا من به آروزی خود رسیدم.
در دل کوههای کردستان نام شهید سرخسی چون ستارهای میدرخشید
فرمانده ی شهیدمان ستوان یکم سید محسن مروت بود. یک روز زودتر از عملیات به بنده ابلاغ کردند که حاضر باشید تا با چند نفر درجه داران دیگر برای انجام خرید وسایل به اهواز برویم. فردای آن روز به همراه فرمانده و چند نفر درجه دار عازم اهواز شدیم و پس از انجام کارها و برگشت به مقر مربوطه حدود ساعت ۲ بعد ازظهر نزدیک مقر بودیم که تعداد زیادی از هواپیماهای میراژ دشمن که حدود ۲۴ فروند یا بیشتر بودند، روی سرمان ظاهر شدند و تمام منطقه را بمب خوشه ای ریختند و به رگبار بستند. فرمانده ی شهیدمان به سرباز دستور داد کنار بزن و سنگر بگیرید. سرباز زیر ماشین سنگر گرفت و ما سه نفر درجه دار و فرمانده به زیر یک تریلی یدک کش پناه بردیم. بمباران که تمام شد، تمام منطقه سیاه شده بود و هیچ کس جلویش را نمی دید. فرمانده به ما گفت: شهادتین را بخوانید. ایشان بسیار معتقد و دیندار بودند و از طرفی هم سید بودند. فرمانده پرسید: همه زنده اند؟ همه گفتیم: بله. ولی سرباز زخمی شده بود. تا بلند شدیم دیدیم یک بمب به اندازه ی یک آجر روی تریلی افتاده و یک بمب هم زیر تریلی که ما دراز کش بودیم. تریلی را که نگاه کردیم، دیدیم داخلش پر از مین های مختلف بود که مربوط به لشکر ۹۲ اهواز پادگان دغاغله قسمت مهندسی آن بود که اگر آن بمب ها منفجر می شدند، شاید ذره ای از استخوان ما هم پیدا نمی شد. این معجزه ای بود که به چشم خودم دیدم. بعد از چند روز فرمانده ی ما در همان عملیات در جزیره ی مجنون به درجه ی رفیع شهادت رسید
سال ۱۳۶۴ بود که به همراه تیپ ۳ لشکر ۷۷ به کردستان عراق، دره ی شیلر و مشرف به سلیمانیه ی عراق که حدود ۵ کیلومتر فاصله داشت، مامور شدیم. توپخانه ی عراق شب و روز دره ی شیلر را مورد هدف قرار می داد و ما هم آن طرف دره بودیم. هوا به گونه ای بود که شب تا صبح برف می بارید و روز برف ها آب می شدند. آب های فراوان و درخت های میوه دار جنگلی زیادی آن جا بود که مربوط به سرزمین عراق بود. یک شب توپخانه ی دشمن آتش زیادی روی سرمان ریخت. ترکش بسیار بزرگی به آتلیه سلاح (یدک کش) ما خورد و ما هم آن لحظه خواب بودیم. دود و آتش و گاز همه جا را فراگرفته بود. ما سه نفر داشتیم می سوختیم. یکی از پرسنل در این موقعیت خطرناک و در حال خفه شدن دنبال کفشش می گشت؛ ما او را هل دادیم و خودمان را نجات دادیم. صبح همان روز یک میگ عراقی توسط پدافند لشکر ۷۷ سرنگون شد. من به همراه یک نفر دیگر از همکاران مامور شدیم تا جای سقوط میگ را پیدا کرده و اگر خلبان آن زنده است، به اسارت بگیریم. منطقه ای که ما در آن بودیم، همه از کردهای سلیمانیه ی عراق بودند که همراه ما بودند و بر علیه صدام می جنگیدند. وقتی به کوهی که میگ سقوط کرده بود، رسیدیم میگ در حال سوختن بود. دو نفر بسیجی که مسن هم بودند، زودتر از ما به محل سقوط میگ رسیده بودند. بعد از سلام و احوال پرسی با دو بسیجی که از لشکر۵ نصر و اهل کاشمر بودند، متوجه شدم که دست هایشان پر از خون است؛ پرسیدم: چرا دست هایت زخمی است؟ گفتند: هواپیمایی که سرنگون شده به این محل برخورد کرده و در دل کوه فرو رفته است. می خواهیم از دل کوه بیرون بیاوریم. گفتم: نه برادر عزیزم، با دقت روبرو را نگاه کن؛ درست است که میگ در برخورد اول به این جا برخورد کرده ولی روی کوه مقابل افتاده و هم اکنون دارد می سوزد. بیا با هم برویم آن جا که اگر خلبان زنده است، بتوانیم او را اسیر بگیریم. چهار نفری رفتیم و روی کوه بعدی متاسفانه تکه ای از جسد خلبان را دیدیم که بقیه اش هم سوخته بود. چتر خلبان را با خود به سنگر آوردیم و به بقیه ی رزمندگان و دوستان نشان دادیم تا آن ها نیز خوشحال شوند. در مدت حضورمان در منطقه ی شیلر بیشتراز یک جاده ی نظامی عبور می کردیم. یک روز متوجه شدم که جاده به نام شهید موسی رامون نام گذاری شده است، بسیار متاثر شدم؛ایشان از همشهریان من بودند و از طرف دیگر با هم همکلاسی بودیم. آن جا مطمئن شدم که به درجه ی رفیع شهادت نائل شده و در دل کوهای کردستان نام شهید سرخسی چون ستاره ای می درخشید.
شهید موسی رامون فرزند محمد در تاریخ ۱۳۳۳/۰۷/۰۱ در سرخس به دنیا آمد؛ بعد از دوران تحصیل به شغل شریف کشاورزی پرداخت. قبل از انقلاب به خدمت سربازی رفت و در هنگام پیروزی انقلاب بنا به فرمان امام خمینی (ره) از پادگان فرار کرد؛ بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به استخدام ارتش جمهوری اسلامی درآمد و در لشکر ۷۷ پیروز خراسان مشغول به خدمت شد. با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهههای حق علیه باطل شد ودر تاریخ ۱۳۵۹/۱۱/۱۰ در جبهه دارخویین آبادان به شهادت رسید و اولین شهید سرافراز سرخس در جنگ تحمیلی نام گرفت؛ نشانی گلزار شهید بهشت نبی (ص) شهرستان سرخس است.
شهید رامون همشیه به پدر و مادرش توصیه میکرد اگر من شهید شدم برای من گریه نکنید، زیرا من به آروزی خود رسیدم.
در دل کوههای کردستان نام شهید سرخسی چون ستارهای میدرخشید
فرمانده ی شهیدمان ستوان یکم سید محسن مروت بود. یک روز زودتر از عملیات به بنده ابلاغ کردند که حاضر باشید تا با چند نفر درجه داران دیگر برای انجام خرید وسایل به اهواز برویم. فردای آن روز به همراه فرمانده و چند نفر درجه دار عازم اهواز شدیم و پس از انجام کارها و برگشت به مقر مربوطه حدود ساعت ۲ بعد ازظهر نزدیک مقر بودیم که تعداد زیادی از هواپیماهای میراژ دشمن که حدود ۲۴ فروند یا بیشتر بودند، روی سرمان ظاهر شدند و تمام منطقه را بمب خوشه ای ریختند و به رگبار بستند. فرمانده ی شهیدمان به سرباز دستور داد کنار بزن و سنگر بگیرید. سرباز زیر ماشین سنگر گرفت و ما سه نفر درجه دار و فرمانده به زیر یک تریلی یدک کش پناه بردیم. بمباران که تمام شد، تمام منطقه سیاه شده بود و هیچ کس جلویش را نمی دید. فرمانده به ما گفت: شهادتین را بخوانید. ایشان بسیار معتقد و دیندار بودند و از طرفی هم سید بودند. فرمانده پرسید: همه زنده اند؟ همه گفتیم: بله. ولی سرباز زخمی شده بود. تا بلند شدیم دیدیم یک بمب به اندازه ی یک آجر روی تریلی افتاده و یک بمب هم زیر تریلی که ما دراز کش بودیم. تریلی را که نگاه کردیم، دیدیم داخلش پر از مین های مختلف بود که مربوط به لشکر ۹۲ اهواز پادگان دغاغله قسمت مهندسی آن بود که اگر آن بمب ها منفجر می شدند، شاید ذره ای از استخوان ما هم پیدا نمی شد. این معجزه ای بود که به چشم خودم دیدم. بعد از چند روز فرمانده ی ما در همان عملیات در جزیره ی مجنون به درجه ی رفیع شهادت رسید
سال ۱۳۶۴ بود که به همراه تیپ ۳ لشکر ۷۷ به کردستان عراق، دره ی شیلر و مشرف به سلیمانیه ی عراق که حدود ۵ کیلومتر فاصله داشت، مامور شدیم. توپخانه ی عراق شب و روز دره ی شیلر را مورد هدف قرار می داد و ما هم آن طرف دره بودیم. هوا به گونه ای بود که شب تا صبح برف می بارید و روز برف ها آب می شدند. آب های فراوان و درخت های میوه دار جنگلی زیادی آن جا بود که مربوط به سرزمین عراق بود. یک شب توپخانه ی دشمن آتش زیادی روی سرمان ریخت. ترکش بسیار بزرگی به آتلیه سلاح (یدک کش) ما خورد و ما هم آن لحظه خواب بودیم. دود و آتش و گاز همه جا را فراگرفته بود. ما سه نفر داشتیم می سوختیم. یکی از پرسنل در این موقعیت خطرناک و در حال خفه شدن دنبال کفشش می گشت؛ ما او را هل دادیم و خودمان را نجات دادیم. صبح همان روز یک میگ عراقی توسط پدافند لشکر ۷۷ سرنگون شد. من به همراه یک نفر دیگر از همکاران مامور شدیم تا جای سقوط میگ را پیدا کرده و اگر خلبان آن زنده است، به اسارت بگیریم. منطقه ای که ما در آن بودیم، همه از کردهای سلیمانیه ی عراق بودند که همراه ما بودند و بر علیه صدام می جنگیدند. وقتی به کوهی که میگ سقوط کرده بود، رسیدیم میگ در حال سوختن بود. دو نفر بسیجی که مسن هم بودند، زودتر از ما به محل سقوط میگ رسیده بودند. بعد از سلام و احوال پرسی با دو بسیجی که از لشکر۵ نصر و اهل کاشمر بودند، متوجه شدم که دست هایشان پر از خون است؛ پرسیدم: چرا دست هایت زخمی است؟ گفتند: هواپیمایی که سرنگون شده به این محل برخورد کرده و در دل کوه فرو رفته است. می خواهیم از دل کوه بیرون بیاوریم. گفتم: نه برادر عزیزم، با دقت روبرو را نگاه کن؛ درست است که میگ در برخورد اول به این جا برخورد کرده ولی روی کوه مقابل افتاده و هم اکنون دارد می سوزد. بیا با هم برویم آن جا که اگر خلبان زنده است، بتوانیم او را اسیر بگیریم. چهار نفری رفتیم و روی کوه بعدی متاسفانه تکه ای از جسد خلبان را دیدیم که بقیه اش هم سوخته بود. چتر خلبان را با خود به سنگر آوردیم و به بقیه ی رزمندگان و دوستان نشان دادیم تا آن ها نیز خوشحال شوند. در مدت حضورمان در منطقه ی شیلر بیشتراز یک جاده ی نظامی عبور می کردیم. یک روز متوجه شدم که جاده به نام شهید موسی رامون نام گذاری شده است، بسیار متاثر شدم؛ایشان از همشهریان من بودند و از طرف دیگر با هم همکلاسی بودیم. آن جا مطمئن شدم که به درجه ی رفیع شهادت نائل شده و در دل کوهای کردستان نام شهید سرخسی چون ستاره ای می درخشید.
وصیتنامه
خاطرات
روایت کتاب لالههای خونین
شهید موسی رامون فرزند محمد تاریخ ۱۳۳۳/۷/۱در سرخس به دنیا آمد بعد از دوران تحصیل به شغل شریف کشاورزی پرداخت قبل از انقلاب به خدمت سربازی رفت در هنگام پیروزی انقلاب بنا به فرمان امام خمیننی ره از پادگان فرار نمود بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به استخدام ارتتش جمهوری اسلامی در آمد در لشکر ۷۷پیروز خراسان مشغول به خدمت گردید با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه های حق علیه باطل شد تاریخ ۱۳۵۹/۱۱/۱۰در جبهه دارخویین آبادان به شهادت رسید و اولین شهید سرافراز سرخس در جنگ تحمیلی را به خودش اختصاص داد. نشانی مزارشهید بهشت نبی ص شهرستان سرخس می باشد دفتر حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس شهرستانن سرخس
محتوای صوتی و تصویری




شهید موسی رامون
تصویر
