شهید علی پرستو
- نام پدر:
- حیدر
- تاریخ تولد:
- ۱۳۴۵/۱۰/۲۰
- محل تولد:
- روستای کچولی سرخس
- تاریخ شهادت:
- ۱۳۶۲/۰۸/۲۹
- عملیات:
- والفجر ۴
- یگان:
- لشکر ۵نصر
- گردان:
- عبدالله
- محل تدفین:
- بهشت نبی ص شهرستان سرخس
معرفی شهید

شهید علی پرستو
نام پدر: حیدر
تاریخ تولد: ۱۳۴۵/۱۰/۲۰
تاریخ شهادت: ۱۳۶۲/۰۸/۲۹
سن: ۱۷ سال
محل شهادت: کردستان
گلزار شهید: بهشت نبی سرخس
![]()
زندگینامه
وصیتنامه
خاطرات
چندرسانهای
شهید موسی رامون فرزند محمد در تاریخ ۱۳۳۳/۰۷/۰۱ در سرخس به دنیا آمد؛ بعد از دوران تحصیل به شغل شریف کشاورزی پرداخت. قبل از انقلاب به خدمت سربازی رفت و در هنگام پیروزی انقلاب بنا به فرمان امام خمینی (ره) از پادگان فرار کرد؛ بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به استخدام ارتش جمهوری اسلامی درآمد و در لشکر ۷۷ پیروز خراسان مشغول به خدمت شد. با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهههای حق علیه باطل شد ودر تاریخ ۱۳۵۹/۱۱/۱۰ در جبهه دارخویین آبادان به شهادت رسید و اولین شهید سرافراز سرخس در جنگ تحمیلی نام گرفت؛ نشانی گلزار شهید بهشت نبی (ص) شهرستان سرخس است.
شهید رامون همشیه به پدر و مادرش توصیه میکرد اگر من شهید شدم برای من گریه نکنید، زیرا من به آروزی خود رسیدم.
در دل کوههای کردستان نام شهید سرخسی چون ستارهای میدرخشید
فرمانده ی شهیدمان ستوان یکم سید محسن مروت بود. یک روز زودتر از عملیات به بنده ابلاغ کردند که حاضر باشید تا با چند نفر درجه داران دیگر برای انجام خرید وسایل به اهواز برویم. فردای آن روز به همراه فرمانده و چند نفر درجه دار عازم اهواز شدیم و پس از انجام کارها و برگشت به مقر مربوطه حدود ساعت ۲ بعد ازظهر نزدیک مقر بودیم که تعداد زیادی از هواپیماهای میراژ دشمن که حدود ۲۴ فروند یا بیشتر بودند، روی سرمان ظاهر شدند و تمام منطقه را بمب خوشه ای ریختند و به رگبار بستند. فرمانده ی شهیدمان به سرباز دستور داد کنار بزن و سنگر بگیرید. سرباز زیر ماشین سنگر گرفت و ما سه نفر درجه دار و فرمانده به زیر یک تریلی یدک کش پناه بردیم. بمباران که تمام شد، تمام منطقه سیاه شده بود و هیچ کس جلویش را نمی دید. فرمانده به ما گفت: شهادتین را بخوانید. ایشان بسیار معتقد و دیندار بودند و از طرفی هم سید بودند. فرمانده پرسید: همه زنده اند؟ همه گفتیم: بله. ولی سرباز زخمی شده بود. تا بلند شدیم دیدیم یک بمب به اندازه ی یک آجر روی تریلی افتاده و یک بمب هم زیر تریلی که ما دراز کش بودیم. تریلی را که نگاه کردیم، دیدیم داخلش پر از مین های مختلف بود که مربوط به لشکر ۹۲ اهواز پادگان دغاغله قسمت مهندسی آن بود که اگر آن بمب ها منفجر می شدند، شاید ذره ای از استخوان ما هم پیدا نمی شد. این معجزه ای بود که به چشم خودم دیدم. بعد از چند روز فرمانده ی ما در همان عملیات در جزیره ی مجنون به درجه ی رفیع شهادت رسید
سال ۱۳۶۴ بود که به همراه تیپ ۳ لشکر ۷۷ به کردستان عراق، دره ی شیلر و مشرف به سلیمانیه ی عراق که حدود ۵ کیلومتر فاصله داشت، مامور شدیم. توپخانه ی عراق شب و روز دره ی شیلر را مورد هدف قرار می داد و ما هم آن طرف دره بودیم. هوا به گونه ای بود که شب تا صبح برف می بارید و روز برف ها آب می شدند. آب های فراوان و درخت های میوه دار جنگلی زیادی آن جا بود که مربوط به سرزمین عراق بود. یک شب توپخانه ی دشمن آتش زیادی روی سرمان ریخت. ترکش بسیار بزرگی به آتلیه سلاح (یدک کش) ما خورد و ما هم آن لحظه خواب بودیم. دود و آتش و گاز همه جا را فراگرفته بود. ما سه نفر داشتیم می سوختیم. یکی از پرسنل در این موقعیت خطرناک و در حال خفه شدن دنبال کفشش می گشت؛ ما او را هل دادیم و خودمان را نجات دادیم. صبح همان روز یک میگ عراقی توسط پدافند لشکر ۷۷ سرنگون شد. من به همراه یک نفر دیگر از همکاران مامور شدیم تا جای سقوط میگ را پیدا کرده و اگر خلبان آن زنده است، به اسارت بگیریم. منطقه ای که ما در آن بودیم، همه از کردهای سلیمانیه ی عراق بودند که همراه ما بودند و بر علیه صدام می جنگیدند. وقتی به کوهی که میگ سقوط کرده بود، رسیدیم میگ در حال سوختن بود. دو نفر بسیجی که مسن هم بودند، زودتر از ما به محل سقوط میگ رسیده بودند. بعد از سلام و احوال پرسی با دو بسیجی که از لشکر۵ نصر و اهل کاشمر بودند، متوجه شدم که دست هایشان پر از خون است؛ پرسیدم: چرا دست هایت زخمی است؟ گفتند: هواپیمایی که سرنگون شده به این محل برخورد کرده و در دل کوه فرو رفته است. می خواهیم از دل کوه بیرون بیاوریم. گفتم: نه برادر عزیزم، با دقت روبرو را نگاه کن؛ درست است که میگ در برخورد اول به این جا برخورد کرده ولی روی کوه مقابل افتاده و هم اکنون دارد می سوزد. بیا با هم برویم آن جا که اگر خلبان زنده است، بتوانیم او را اسیر بگیریم. چهار نفری رفتیم و روی کوه بعدی متاسفانه تکه ای از جسد خلبان را دیدیم که بقیه اش هم سوخته بود. چتر خلبان را با خود به سنگر آوردیم و به بقیه ی رزمندگان و دوستان نشان دادیم تا آن ها نیز خوشحال شوند. در مدت حضورمان در منطقه ی شیلر بیشتراز یک جاده ی نظامی عبور می کردیم. یک روز متوجه شدم که جاده به نام شهید موسی رامون نام گذاری شده است، بسیار متاثر شدم؛ایشان از همشهریان من بودند و از طرف دیگر با هم همکلاسی بودیم. آن جا مطمئن شدم که به درجه ی رفیع شهادت نائل شده و در دل کوهای کردستان نام شهید سرخسی چون ستاره ای می درخشید.
شهید موسی رامون فرزند محمد در تاریخ ۱۳۳۳/۰۷/۰۱ در سرخس به دنیا آمد؛ بعد از دوران تحصیل به شغل شریف کشاورزی پرداخت. قبل از انقلاب به خدمت سربازی رفت و در هنگام پیروزی انقلاب بنا به فرمان امام خمینی (ره) از پادگان فرار کرد؛ بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به استخدام ارتش جمهوری اسلامی درآمد و در لشکر ۷۷ پیروز خراسان مشغول به خدمت شد. با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهههای حق علیه باطل شد ودر تاریخ ۱۳۵۹/۱۱/۱۰ در جبهه دارخویین آبادان به شهادت رسید و اولین شهید سرافراز سرخس در جنگ تحمیلی نام گرفت؛ نشانی گلزار شهید بهشت نبی (ص) شهرستان سرخس است.
شهید رامون همشیه به پدر و مادرش توصیه میکرد اگر من شهید شدم برای من گریه نکنید، زیرا من به آروزی خود رسیدم.
در دل کوههای کردستان نام شهید سرخسی چون ستارهای میدرخشید
فرمانده ی شهیدمان ستوان یکم سید محسن مروت بود. یک روز زودتر از عملیات به بنده ابلاغ کردند که حاضر باشید تا با چند نفر درجه داران دیگر برای انجام خرید وسایل به اهواز برویم. فردای آن روز به همراه فرمانده و چند نفر درجه دار عازم اهواز شدیم و پس از انجام کارها و برگشت به مقر مربوطه حدود ساعت ۲ بعد ازظهر نزدیک مقر بودیم که تعداد زیادی از هواپیماهای میراژ دشمن که حدود ۲۴ فروند یا بیشتر بودند، روی سرمان ظاهر شدند و تمام منطقه را بمب خوشه ای ریختند و به رگبار بستند. فرمانده ی شهیدمان به سرباز دستور داد کنار بزن و سنگر بگیرید. سرباز زیر ماشین سنگر گرفت و ما سه نفر درجه دار و فرمانده به زیر یک تریلی یدک کش پناه بردیم. بمباران که تمام شد، تمام منطقه سیاه شده بود و هیچ کس جلویش را نمی دید. فرمانده به ما گفت: شهادتین را بخوانید. ایشان بسیار معتقد و دیندار بودند و از طرفی هم سید بودند. فرمانده پرسید: همه زنده اند؟ همه گفتیم: بله. ولی سرباز زخمی شده بود. تا بلند شدیم دیدیم یک بمب به اندازه ی یک آجر روی تریلی افتاده و یک بمب هم زیر تریلی که ما دراز کش بودیم. تریلی را که نگاه کردیم، دیدیم داخلش پر از مین های مختلف بود که مربوط به لشکر ۹۲ اهواز پادگان دغاغله قسمت مهندسی آن بود که اگر آن بمب ها منفجر می شدند، شاید ذره ای از استخوان ما هم پیدا نمی شد. این معجزه ای بود که به چشم خودم دیدم. بعد از چند روز فرمانده ی ما در همان عملیات در جزیره ی مجنون به درجه ی رفیع شهادت رسید
سال ۱۳۶۴ بود که به همراه تیپ ۳ لشکر ۷۷ به کردستان عراق، دره ی شیلر و مشرف به سلیمانیه ی عراق که حدود ۵ کیلومتر فاصله داشت، مامور شدیم. توپخانه ی عراق شب و روز دره ی شیلر را مورد هدف قرار می داد و ما هم آن طرف دره بودیم. هوا به گونه ای بود که شب تا صبح برف می بارید و روز برف ها آب می شدند. آب های فراوان و درخت های میوه دار جنگلی زیادی آن جا بود که مربوط به سرزمین عراق بود. یک شب توپخانه ی دشمن آتش زیادی روی سرمان ریخت. ترکش بسیار بزرگی به آتلیه سلاح (یدک کش) ما خورد و ما هم آن لحظه خواب بودیم. دود و آتش و گاز همه جا را فراگرفته بود. ما سه نفر داشتیم می سوختیم. یکی از پرسنل در این موقعیت خطرناک و در حال خفه شدن دنبال کفشش می گشت؛ ما او را هل دادیم و خودمان را نجات دادیم. صبح همان روز یک میگ عراقی توسط پدافند لشکر ۷۷ سرنگون شد. من به همراه یک نفر دیگر از همکاران مامور شدیم تا جای سقوط میگ را پیدا کرده و اگر خلبان آن زنده است، به اسارت بگیریم. منطقه ای که ما در آن بودیم، همه از کردهای سلیمانیه ی عراق بودند که همراه ما بودند و بر علیه صدام می جنگیدند. وقتی به کوهی که میگ سقوط کرده بود، رسیدیم میگ در حال سوختن بود. دو نفر بسیجی که مسن هم بودند، زودتر از ما به محل سقوط میگ رسیده بودند. بعد از سلام و احوال پرسی با دو بسیجی که از لشکر۵ نصر و اهل کاشمر بودند، متوجه شدم که دست هایشان پر از خون است؛ پرسیدم: چرا دست هایت زخمی است؟ گفتند: هواپیمایی که سرنگون شده به این محل برخورد کرده و در دل کوه فرو رفته است. می خواهیم از دل کوه بیرون بیاوریم. گفتم: نه برادر عزیزم، با دقت روبرو را نگاه کن؛ درست است که میگ در برخورد اول به این جا برخورد کرده ولی روی کوه مقابل افتاده و هم اکنون دارد می سوزد. بیا با هم برویم آن جا که اگر خلبان زنده است، بتوانیم او را اسیر بگیریم. چهار نفری رفتیم و روی کوه بعدی متاسفانه تکه ای از جسد خلبان را دیدیم که بقیه اش هم سوخته بود. چتر خلبان را با خود به سنگر آوردیم و به بقیه ی رزمندگان و دوستان نشان دادیم تا آن ها نیز خوشحال شوند. در مدت حضورمان در منطقه ی شیلر بیشتراز یک جاده ی نظامی عبور می کردیم. یک روز متوجه شدم که جاده به نام شهید موسی رامون نام گذاری شده است، بسیار متاثر شدم؛ایشان از همشهریان من بودند و از طرف دیگر با هم همکلاسی بودیم. آن جا مطمئن شدم که به درجه ی رفیع شهادت نائل شده و در دل کوهای کردستان نام شهید سرخسی چون ستاره ای می درخشید.
وصیتنامه
وصیتنامهای در این پرونده ثبت نشده است.
خاطرات
روایت کتاب لالههای خونین
شهید علی پرستو فرزند حیدر تاریخ ۱۳۴۵/۱۰/۲۰در روستای کچولی سرخس چشم به جهان گشود همراه تحصیل در بسیج فعالیت داشت عشق به اسلام و انقلاب باعث شد درس را رها نموده و به جبهه های حق علیه باطل برود وی دو مرحله به جبهه رفت مرحله اول تاریخ ۱۳۶۱/۸/۲به مدت دو ماه در جبهه ایالم غرب و مرحله دوم تاریخ ۱۳۶۲/۲/۱۱به جبهه اعزام گردبد و در لشکر ۵نصر گردان عبداهلل سازماندهی شد تاریخ ۱۳۶۲/۸/۲۹عملیات والفجر ۴در حومه مریوان ارتفاعات مشرف به شهر پنجوین عراق بر اثر اصابت تیر به ران پا مجروح و سپس به شهادت رسید و مفقودالاثر شد پیکرپاکش سال ۱۳۷۱تفحص شد و به وطن باز گشت. آدرس مزار شهید بهشت نبی ص شهرستان سرخس می باشد راوی محمدعلی خادم الحسینی همرزم شهید
محتوای صوتی و تصویری
رسانه مستقلی برای این پرونده ثبت نشده است.
